رمز را فراموش کرده اید؟
  • ♥♫_ Sє∂α _♫♥
    4 ساعت پیش

    بیش از این‌ها، آه، آری
    بیش از این‌ها می‌توان خاموش ماند ..

    می‌توان ساعات طولانی
    با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت
    خیره شد در دود یک سیگار
    خیره شد در شکل یک فنجان
    در گلی بیرنگ بر قالی 
    در خطی موهوم بر دیوار

    می‌توان با پنجه‌های خشک
    پرده را یکسو کشید و دید
    در میان کوچه باران، تند می‌بارد
    کودکی با بادبادک‌های رنگینش
    ایستاده  زیر یک طاقی
    گاری فرسوده‌ای میدان خالی را
    با شتابی پرهیاهو ترک می‌گوید

    می‌توان بر جای باقی ماند
    در کنار پرده .. اما کور ، اما کر

    می‌توان هم‌چون عروسک‌های کوکی بود
    با دو چشم شیشه‌ای، دنیای خود را دید
    می‌توان در جعبه‌ای ماهوت
    با تنی انباشته از کاه
    سال ها در لابلای تور و پولک خفت
    می‌توان با هر فشار هرزهء دستی
    بی‌سبب فریاد کرد و گفت :
    " آه، من بسیار خوشبختم "
    ..
  • ♥♫_ Sє∂α _♫♥
    4 ساعت پیش

    تا صبح زیرِ پنجره‌ی کورِ آهنین
    بیدار می‌نشینم و می‌کاوم آسمان

    در راه‌های گم‌شده ، لب‌های بی‌سرود
    ای شعرِ ناسروده! کجا گیرمت نشان ؟
    ..
  • ♥♫_ Sє∂α _♫♥
    5 ساعت پیش

    فرسود پای خود را چشمم به راه دور
    تا حرف من پذیرد آخر كه : زندگی
    رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود
    دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود ؟
    پایان شام شكوه ام ، صبح عتاب بود !

    چشمم نخورد آب، از این عمر پرشكست
    این خانه را تمامی، پی روی آب بود
    پایم خلیده ی خار بیابان
    جز با گلوی خشك نكوبیده ام به راه
    لیكن كسی ز راه مددكاری
    دستم اگر گرفت ، فریب سراب بود !

    خوب زمانه، رنگ دوامی به خود ندید
    كندی نهفته داشت، شب رنج من به دل
    اما به كار روز نشاطم، شتاب بود !

    آبادی ام ملول شد از صحبت زوال
    بانگ سرور در دلم افسرد كز نخست
    تصویر جغد، زیب تن این خراب بود !
    ..
  • نازیلا راستی تصویری گذاشت برای ♥♫_ Sє∂α _♫♥
    ۰۳, خرداد, ۹۷

    سلام صدا جان عزیزم
    طاعاتو عبادات قبول باشه گلم
    • 10 نفر این مطلب را دوست داشتند.
    • ♥♫_ Sє∂α _♫♥ سلام عزیزم .. همچنین طاعات تو هم قبول باشه
      ممنونم نازیلای گلم fc365
       تصویر یافت نشد
      20 ساعت پیش
  • ♥♫_ Sє∂α _♫♥
    ۰۳, خرداد, ۹۷

    شب چو ماه آسمان پر راز
    گرد خود آهسته می‌پيچد حرير راز
    او چو مرغی خسته از پرواز
    می‌نشيند بر درخت خشک پندارم

    از زمين، دست نسيمی سرد
    برگ‌های خشک را با خشم می‌روبد
    آه، بر ديوار سخت سينه‌ام گویی
    ناشناسی مشت می‌کوبد

    باز کن در، اوست !
    باز کن در، اوست !
    من به خود آهسته می‌گويم :
    باز هم رؤيا ..

    در سکوت ساحل مهتاب روئيده
    باز کن در، اوست !
    آسمان‌ها را به دنبال تو گرديده
    در ره خود خسته و بی‌تاب
    ياسمن‌ها را به بوی عشق بوئيده
    بال‌های خسته‌اش را در تلاشی گرم
    هر نسيم رهگذر با مهر بوسيده
    باز کن در، اوست !
    باز کن در، اوست !

    اشک حسرت می‌نشيند بر نگاه من
    رنگ ظلمت می‌دود در رنگ آه من
    ليک من با خشم می‌گويم :
    باز هم رؤيا ..

    آنهم اينسان تيره و درهم
    بايد از داروی تلخ خواب
    عاقبت بر زخم بيداری نهم مرهم
    می‌فشارم پلک‌های خسته را بر هم
    ..
  • ♥♫_ Sє∂α _♫♥
    ۰۳, خرداد, ۹۷

    اما من آن شکوفهء اندوهم
    کز شاخه‌های یاد تو می‌رویم

    شبها تو را به گوشهء تنهایی
    در یاد آشنای تو می‌جـــویم
    ..
  • وحید همتیان تصویری گذاشت برای ♥♫_ Sє∂α _♫♥
    ۰۲, خرداد, ۹۷

    «سلاخی می گریست، به قناری کوچکی دلباخته بود.»
    احمد شاملو
    • 9 نفر این مطلب را دوست داشتند.
    • ♥♫_ Sє∂α _♫♥ پر پرواز ندارم
      اما دلی دارم و حسرتِ درناها ..

      در نبودِ عدالت، فقط با کلک زدن به مرگ
      به بقایِ برده وار ادامه می دهیم و
      در چرخ دنده خُرد می شویم .. چرخ می شویم ..

      سلام، شبتون بخیر
      عالی بود .. ممنون
       تصویر یافت نشد
      ۰۲, خرداد, ۹۷ ساعت ۲۳:۵۶ . 1 نفر