رمز را فراموش کرده اید؟
  • محمود ستاره فیسـ نگاه تصویری گذاشت برای ♥♫_ Sє∂α _♫♥
    4 دقیقه پیش

    نسیم صبح که بر سرزمین ما گذرد
    ز خاک پاک نیاکان‌، ترا سلام دهد

    وز استخوان نیاکانت برگذشته بود
    دم بهار که ازگل به گل پیام دهد

    ملک_شعرای_بهار
  • ♥♫_ Sє∂α _♫♥
    10 ساعت پیش

    شبانه شعری چگونه توان نوشت
    تا هم از قلب من سخن بگوید، هم از بازویم ؟

    شبانه
    شعری چنین
    چگونه توان نوشت ؟!

    من آن خاکسترِ سردم که در من
    شعله‌ی همه عصیان‌هاست ،
    من آن دریای آرامم که در من
    فریادِ همه توفان‌هاست ،
    من آن سردابِ تاریکم که در من
    آتشِ همه ایمان‌هاست !
    ..
  • ♥♫_ Sє∂α _♫♥ تصویری گذاشت برای محمود ستاره فیسـ نگاه
    12 ساعت پیش

    من پشیمان نیستم ،
    من به این تسلیم می اندیشم
    این تسلیم دردآلود :
    من صلیب سرنوشتم را
    بر فراز تپه های قتلگاه خویش بوسیدم ..

    در خیابانهای سرد شب ،
    جفتها پیوسته با تردید
    یکدیگر را ترک می گویند ..
    در خیابانهای سرد شب ،
    جز خداحافظ خداحافظ ، صدایی نیست !

    من پشیمان نیستم ،
    قلب من گویی در آن سوی زمان جاریست ..
    زندگی قلب مرا تکرار خواهد کرد
    و گل قاصد که بر دریاچه های باد می راند ،
    او مرا تکرار خواهد کرد ..
    • 18 نفر این مطلب را دوست داشتند.
    • Ali  تصویر یافت نشد
      11 ساعت پیش . 1 نفر
    • ♥♫_ Sє∂α _♫♥ سلام آقای محمود عزیز و مهربون .. خوشحالم از اینکه حالتون خوبه
      امیدوارم همیشه سلامت و خوشحال باشید
      خیلی ممنونم از لطف و محبت شما دوست بامحبت و ارزشمندم
       تصویر یافت نشد
      11 ساعت پیش
    • محمود ستاره فیسـ نگاه زنده باشی صدی بانوی عزیز.خدا حفظت کنه
      11 ساعت پیش . 1 نفر
  • ♥♫_ Sє∂α _♫♥
    16 ساعت پیش

    فقط
    دوست داشتن است
    که مرا حفظ می کند ؛
    اما
    فایده اش چیست ..؟!


    "از نامه های فروغ به ابراهیم گلستان"
  • ♥♫_ Sє∂α _♫♥
    17 ساعت پیش

    پرده نفس می کشید ..
    دیوار قیر اندود ،
    از میان برخیز !

    پایان تلخ صداهای هوش ربا ،
    فرو ریز !

    لذت خواب می فشارد
    فراموشی می بارد
    پرده نفس می کشد
    شکوفه خوابم می پژمرد ،
    تا دوزخ ها بشکافند
    تا سایه ها بی پایان شوند
    تا نگاهم رها گردد ..

    درهم شکن بی جنبشی ات را
    و از مرز هستی من بگذر ؛
    سیاه سرد بی تپش گنگ !
    ..
  • ♥♫_ Sє∂α _♫♥
    18 ساعت پیش

    در گذشت پرشتاب لحظه های سرد ،
    چشم های وحشی تو در سکوت خویش
    گرد من دیوار می سازد ..

    می گریزم از تو تا دور از تو بگشایم
    راه شهر آرزوها را
    و درون شهر
    قفل سنگین طلائی قصر رؤیا را ،

    لیک چشمان تو با فریاد خاموشش
    راه ها را در نگاهم تار می سازد
    همچنان در ظلمت رازش
    گرد من دیوار می سازد ..

    عاقبت یک روز ،
    می گریزم از فسون دیدهء تردید
    می تراوم همچو عطری از گل رنگین رؤیاها
    می خزم در موج گیسوی نسیم شب
    می روم تا ساحل خورشید
    در جهانی خفته در آرامشی جاوید ..

    من از آنجا سرخوش و آزاد
    دیده می دوزم به دنیایی که چشم پرفسون تو
    راه هایش را به چشمم تار می سازد ،

    دیده می دوزم به دنیایی که چشم پرفسون تو
    همچنان در ظلمت رازش ،
    گرد آن دیوار می سازد ..!
    ..
  • ♥♫_ Sє∂α _♫♥
    20 ساعت پیش

    تـو روزنـه ی نـوری ، در خـانه ی ظلمت پـوش
    ديبـاچه ی آغـازی ، بر متـن شـبِ خـامــوش
    در سنـگـرِ يک آغــوش

    چيـزی به من از بـاران ، چيـزی به من از پـرواز
    چيـزی به من از گريـه ، چيـزی به من از آغــاز
    می بخشی و می خـوابی ، در بستـری از اعجـاز
    می مـانم و می رويـم ، در سنگـرِ يک آغـوش
    بر متـن شـبِ خـامـوش
    ..